
روبه رويم، بالای ميز کار، تقويمی است که دوستی يگانه، شب عيد برايم فرستاده. هر صفحهی تقويم، عکسی دارد از مريم زندی، از نويسنده و شاعری. و روی جلدش تصويری است از احمد شاملو
بسياری وقتها، مثل حالا، کارم که تمام شده يا نشده، مثلا وقتی میخواهم مطمئن شوم که امروز چندم کدام ماه است، نگاهم به عکسها که میافتد، میروم به روزهايی که گمان میبرم بايد صد سالی از آنها گذشته باشد
تا به عکسی برسم که حالا ديگر ۲۰ روزی میشود روبهرويم چمباتمه نشسته با دستی زير چانه و سيگاری نيمه د ردست ديگر، دو عکس را گذراندهام، به نشانهی دو ماه
فروردين در اين تقويم با هوشنگ ابتهاج آمده است. او را پيشتر در ايران نديده بودم و گهگاهی تنها شعری کوتاه يا مصرعی از غزلی از او را با خود زمزمه میکردم
دو سال پيش که تازه آمده بوديم اينجا، ديدمش. و راستش اصلا حسرتی نبردم به آن روزها که بدون ديدار او گذشته بود
ارديبهشت اما، عکس و روزهايی با خاطراتی بيش را در خود دارد
در نمايشگاه کتاب بوديم. چه روز و کدام سال؟ به گواهی تقويم بايد ۱۸ ارديبهشت ۱۳۷۵ بوده باشد. جلو انتشاراتی منصور کوشان( چه بود اسمش؟ خدايا چه کنم با اين حافظهی از بين رفته؟) ايستاده بوديم با دوستان و کتاب میديديم و گپ میزديم، که خبر آمد
غزاله عليزاده، رفته بود و آن همه زيبايی را بر درختی جا گذاشته بود
و يادم است منصور کوشان را که چه اندازه پريشان بود و چه غمی را داشت پنهان نگه میداشت. غزوب ارديبهشت بود و گمانم نم بارانی هم آمده بود
من غزاله عليزاده را زياد نديده بودم. چند روزی که بيشتر ديدمش، همان فرصت پرخاطرهای بود که به دیماه ۱۳۷۴، در هتل بادله ساری جمعی گرد آمده بوديم به بزرگداشت نيما. فرصتی که به گمانم در آنها سالها، سابقهای نداشت. شعر بود و گپ و دمی آسودن از تهران و آنچه اين شهر در خود میپروراند علپه همانها که خيلیهاشان سه چهار روزی در ساری توانسته بودند دور هم جمع شوند
و بعد، که آن غروب ارديبهشت آمد و آن خبر که کوشان را آشفته کرد و ما همه را مبهوت و غمناک به جا گذاشت
به قول شيوا ارسطويی، زن نويسنده يک روز صبح زود، از خانه زد بيرون. رفت جنگل. يک درخت خوب در يک جای خوب پيدا کرد. طناب را انداخت دور گردنش، خودش را آويزان کرد به درخت و مرد
و اين طوری شد که غراله عليزاده برای اولين بار پای خيلی از ما را به امامزاده طاهر کرج باز کرد، بیآنکه بدانيم قرار است در سالهای بعد، مدام از تهران به کرج برويم و هربار بخشی از خودمان را آنجا جا بگذاريم و برگرديم
و بعد که در خانهی عليزاده در خيابان ونک دور هم جمع شده بوديم به تسلیت خود و هر کسی شعری و سخنی میگفت و میخواند. و من ياد روزهايی در شهريور يا مهر ۱۳۶۹ افتاده بودم که مقالهای از غزاله را در رفتن مهدی اخوان ثالث می خواندم
اما عکسی که حالا ۲۰ روزی میشود مدام نگاهش می کنم، برای من حرفهای ديگر دارد
من هنوز نتوانستهام مرگ هوشنگ گلشيری را باور کنم. از وقتی که رفته تا همين حالا، هيچ دربارهاش ننوشتهام، بس که باورم نمی شود رفتنش را. از آن روزها اما گمانم صد سالی گذشته و در روزهايی دور، او همچنان نزديک ايستاده و نمیگذارد خيال کنم او هم ما را يک بار ديگر به امامزاده طاهر کرج کشانده است
گلشيری را يکی دوسالی بود که بيشتر میديدم
يک روز که به انتشارات نيلوفر رفتم، آنجا نشسته بود. حسين عابدی، گفت وگويی با من درباره شعر امروز را در معيار چاپ کرده بود. گفت مثل اينکه چيزی برای گفتن داری. بيا خانه ببينيم چه میگويی
بعد خانهاش بود و بعدتر کارنامه که خواسته بود همراه عبدالعلی عظيمی، صفحات شعر کارنامه را بگردانيم و آن جلسات شعر که آنجا راه انداختيم
کنار اين همه، جلسات هفتگی هيئت دبيران کانون نويسندگان ايران بود که آن موقع منشیاش بودم
از عيد به اين سو، مجله کمترمیآمد. سينه اش همراهی نمی کرد و مشغول دوا و درمانی بود که خيلی هم جدی نمی گرفتش و از سيگار دست بر نمی داشت
دوشنبه، ۵ ارديبهشت بود که تلفنی حرف زديم. گفت سرش درد میکند. فردا سه شنبه بود و جلسهی هفتگی هيئت دبيران. نيامد. به دوستان گفتم که گفته سرش درد می کند. بعد از جلسه، قرار شد به خانهاش برويم که بيمار بود وهمه نگرانش
فرزانه طاهری خانه نبود. رفته بود تا جواب آزمايش و نمونه برداری را بگيرد. پسرش بود که به گمانم گفت گلشيری از ظهر خوابيده است
نخوابيده بود. در مبل فرورفته يا وارفته، خيس از عرق بود و رمقی برای پاسخ دادن نداشت. قرار شد به بيمارستان برسانيمش. فرزانه طاهری هم آمد. و او چه روزها و ساعاتی را گذرانده بود و می گذراند و قرار بود بگذراند
ناصر زرافشان بود و علی اشرف درويشيان و ايرج کابلی و اکبر معصوم بيگی. لباسی به تنش پوشانديم و رفتيم به بيمارستان مهر در خيابان زرتشت که فرزانه خانم برای فردا در آنجا تختی گرفته بود
گلشيری را هيچ وقت آنچنان نديده بودم. وقتی قرار شد فرم بيمارستان را پر کنيم خودش نتوانست و شماره شناسنامه اش را به ياد نياورد
آن روز در جلسهی هيئت دبيران کانون، بيانيه ای درباره توقيف و بستن روزنامه ها نوشته شده بود و به رسم معهود، همه متن دستنويس را امضا کرده بودند
متن دستنويس و صورتجلسه همراه من بود. از کيف بيرونش آوردم و همان جا در سالن بيمارستان که منتظر بوديم تا اتاق و تخت را بگيريم، برايش خواندم و خواستم که امضايش کند. و کرد. به گمانم اين آخرين بار بود که قلم به دست گرفت و بر کاغذ چيزی نوشت و امضايی گذاشت. اين متن جزو اسناد کانون باقی است. و تا آنجا که يادم است درويشيان شرحی مفصل از اين شب را در دنيای سخن آورده بود
و بعد راهی شد به راهی که می گويند از آن بازنگشته است. اغمايی طولانی. تا که محمود دولت آبادی از سفر برگشت و گلشيری را به بيمارستان ايرانمهر بردند. همانجا که چند روز بعد احمد شاملو را بستری کردند. طبقهای بالاتر از هوشنگ گلشيری
چه طنز تلخی گفت عمران صلاحی. يکبار که آمده بود عيادت. سيمين بهبهانی هم بود. گفت پيشنهاد می کنم اسم بيمارستان ايرانمهر را بگذاريم دفتر کانون نويسندگان ايران. و خندهای غمگنانه بر لب همه نشاند
و گلشيری هنوز در اغما بود و هشيار نمیشد
جلال بايرام، يک روز تلفنی پرسيد میتوانی يک شب پيش گلشيری بمانی؟ خيلیها مانده بودند تا شايد فرزانه خانم فرصتی کوتاه بيابد در آن هجوم بی مجال. گفتم آری. و به گواهی تقويم بايد ۱۳ ارديبهشت بوده باشد. از جلسه هفتگی هيئت دبيران به بيمارستان رفتم. جلسه در خانه خانم بهبهانی بود و با علی اشرف تا ميدان ونک همراه بودم
داشتم رمان کوری ساراماگو را میخواندم. با خودم کتاب را بردم. اما آن شب هيچ نتوانستم بخوانم. نگران او بودم که قدمی آن سوی من بر بستری دراز کشيده بود که می گويند از آن برنخاست
به سمتش می رفتم، آرام، مبادا که آرامشش را به هم زنم. آرامش کسی را که هرگز آرام نديده بودم. نه او آنجا نبود. آن که بر تخت بود، شباهتی به هوشنگ گلشيری نمی برد. سر و صورتش تراشيده بود و به طرزی غريب تکيده و چشم هايش سويی نداشت
نزديک صبح که کنار تخت بودم، چشم گشود. دستش را آرام دراز کرد و انگشتانش سرگرم دکمهی پيراهنم شدند. به دنبال کشف بود گمانم و در اشياء رازی را می خواست پيدا کند
گفتم سلام. پاسخ گفت و من چنان جا خوردم که نمی دانستم چه بايد بکنم و چه بگويم. نمی دانم چرا اما پرسيدم آقا کوری را خواندهايد؟ گفت رمان خوبی است
اصلا نمی خواستم حال و احوال بپرسم و از بيماری و بيمارستان بگويم. نمیدانم چرا، اما باز پرسيدم آقا حافظ يادتان هست؟ گفت غزل
کمتر مثل آن روز صبح زود، مانده بودم که چه بايد کرد. ذوقی عظيم داشتم. گلشيری باز آمده بود. فقط فکر کردم ديگر چيزی نگويم و نپرسم و تن رنجورش را خستهتر نکنم. آرام و ساکت کنارش ايستادم و دستش را به دست گرفتم
ساعتی بعد که فرزانه خانم تلفن کرد، چه ذوق زده برايش تعريف کردم که گلشيری سخن گفته و هوشيار بوده است. که بازگشته است
بعد عبدی آمد و پرستار آمد تا تن گلشيری را بشويد. طاقتش را نداشت. گفتم نکنيد. اما پرستار به کار خود بود. وقتی دوباره به تخت بازش گردانديدم، به کلی از حال رفته بود. ديگر هشيار نبود
عبدی با مهر پمادی به تنش میماليد برای رهايی از زخم بستر شايد. برايش تعريف کرده بودم و خوشحال بوديم. اما او بر روی تخت، بیرمقتر از هميشه بود
و بعد رفتم. و بعد شنيدم که گلشيری هم رفته است. و بعد باز هم امامزاده کرج، باز هم به تسليت دور هم نشستن. باز هم ... اما من باورم نشده است هنوز
صد سالی بايد گذشته باشد، اما اتفاقی نيفتاده که بخواهم بنويسم. همان طور که تا به حال ننوشته بودم. اين عکس که ۲۰ روزی است يکريز به من نگاه میکند، يعنی اتفاقی نيفتاده است. برای همين است که خيال میکنم، فردا به کارنامه بروم. سيگاری، گپی، بحثی. بپرسد و بپرسم چه خبر؟ بعد به همان آشپزخانه برويم که هميشه قوری و کتری و چايیاش به راه بود. ناهارکی بخوريم. و او از همان نقلهای شيرينش برايمان بگويد و ما گاه به قهقهه چنان بخنديم که انگار قرار نيست هيچ اتفاقی بيفتد
٬٬٬٬٬٬٬٬
اين و اين و اين هم مطالب امروز و روزهای گذشتهام در سايت بی بی سی